پيام مديريت وبلاگ : با سلام خدمت شما بازديدكننده گرامي به اين وبلاگ خوش
آمديد . لطفا براي هرچه بهتر شدن مطالب اين وبلاگ ما را از نظرات و پيشنهادات خود
آگاه سازيد و به ما در بهتر شدن كيفيت مطالب وبلاگ ياري رسانيد .
دوباره بوي تابستان و قصه ي هميشگي هواي گرم و بيداد بدحجابي.
دوباره مسئولاني كه شعار مي دهند و مذهبي هايي كه صرفا مطالبه - آن هم نه واقعي-
مي كنند و بدحجاب هايي كه...نمي دانم چه بايد گفت؟
دوباره بوي تابستان و قصه ي هميشگي هواي گرم و بيداد بدحجابي.
دوباره مسئولاني كه شعار مي دهند و مذهبي هايي كه صرفا مطالبه - آن هم نه واقعي-
مي كنند و بدحجاب هايي كه...نمي دانم چه بايد گفت؟
مشكل اينجاست كه ما بدحجابي را علت يابي نمي كنيم. فقط مي
خواهيم مانتو را بلند و گشاد كنيم و موهاي طرف را بزنيم داخل. يا مثلا براي پسر ها
لباس را مناسب كنيم و از اين جور كار ها...قسم مي خورم كه فردا اگر بدون آن كه
اعتقادي عوض شود همه به ناگهان با حجاب شوند نزد خدا ارزشي نخواهد داشت...با حجاب
بودن وقتي ارزش واقعي دارد كه براي رضاي خدا باشد . اين طور نيست؟
به كسي برنخورد ؛ ولي بيشتر بدحجاب هايي كه با آن ها به گفت
و گو نشسته ام معتقد نيستند به مرجع تقليد. تو خود بخوان حديث مفصل از اين مجمل.
كسي كه اعتقادي به مرجع تقليد ندارد يعني حد و مرز دين را نمي شناسد و دو حالت پيش
مي آيد. يا خودش براي خودش مرز مي سازد و طبق آنچه خود ساخته عمل مي كند و يا بي
حد و مرز به هر رفتاري دست مي زند. البته كه لازمه ي زندگي اجتماعي التزام به
رفتارهايي است. هركس هر قدر هم خود را از دين جدا كند باز هم براي زندگي ميان مردم
قوانيني را بايد رعايت كند. مي بينيم كه كم پيش مي آيد افراد مومن - به معناي
واقعي - قوانين را زير پا بگذارند . اين درجه ي ايمان هر قدر بيشتر شود قوانين
الهي كمتر لگد مي خورند...
سوال اين است كه آيا ايماني هست؟ و بايد باور كرد كه بعضي
هنوز ايمان ندارند به هيچ چيز...و در چنين حالتي انتظار داريم با حجاب باشند؟ حجاب
را خداوند از ما خواسته است. وقتي كسي خدا را قبول ندارد ؛ يا نمي شناسد يا درست نمي شناسد، چگونه انتظار داريم امر خدا
را گردن نهد؟ اين انتظار خنده دار نيست؟
ما مكلف شديم از
نه سالگي. من دقيق يادم هست كه دو تا جشن تكليف گرفتند برايمان و سر جمع سه تا
جانماز به ما هديه دادند. اما دريغ از يك رساله كه هر مكلف بايد حتما بخواند و ياد
بگيرد. عاقلانه آن بود كه رساله مي دادند. نه؟ يا كتابي كه احكام ضروري را به زبان
ساده تر براي بچه ها توضيح داده باشد.
منتها بعضي ها اهل تعقل نيستند متاسفانه... خب مسئول محترم ، رساله را كه دادي حتي
اگر خانواده هيچ اعتقادي نداشته باشد باز بچه از سر شوقش شايد سري به رساله بزند و
مي فهمد كه بايد روي مهر نماز بخواند ديگر...مهر خريدن كار سختي نيست كه. وقتي طرف
فهميد بايد چه بكند. ولي رساله خريدن ...آن هم براي كسي كه هنوز اعتقادي ندارد...
بگذار بروم
جلوتر...كسي از ما نپرسيد مي خواهيد مسلمان باشيد يا نه؟ كسي به ما اختيار انتخاب
اسلام يا دين ديگر را نداد. و قصه ي مسلمان هاي مجبور بهتر از اين نمي شود...اصلا
معلوم نيست ما مسلمان شده ايم يا نه؟ و اين همه جشن و خرج و هديه به كجا رسيد ؟
...متاسفانه ناكجا آباد...قبول ندارم اين حركات مضحك را...
علت و معلول است
ديگر. اعتقاد كه نباشد ، ايمان نيست. ايمان هم كه نباشد حجاب قطعا نيست. – بگذريم از كساني كه مجبورند
و اين اجبار خيلي جا ها خودش را نشان مي دهد- همه ي اين ها را نوشتم تا 2 پيشنهاد
بدهم.
1. برگزاري جلسات گفت و گوي ديني
امر و نهي هم وقتي جواب مي دهد كه فرد اعتقادكي داشته باشد
به مسئله. به نظر من كمينه ي اثر برگزاري اين جلسات به فكر واداشتن افراد است.
2. ايجاد پايگاه هاي تلفني و اينترنتي مختص جوابگويي به
مسئله ي حجاب
پ.ن
كسي مرا گفت : فقط
انتقاد مي كني. خودت را جاي آن مسئولي بگذار كه دارد كار مي كند. آن وقت حرف بزن.
خود او هم بهتر از تو اشكالات را مي داند ولي حتما راهي نيست ديگر... پيشنهاد دادم
تا بفهمند بعضي ها... كه قطعا هميشه راهي هست براي بهبود وضع.
14 قرن پيش وقتي در خانه ي
علي و فاطمه (عليهما سلام) را آتش زدند ، شايد كسي فكر نمي كرد قرن ها بعد ما به
اصطلاح شيعيان اين خاندان با گناه خود اين در را دوباره آتش بزنيم...در ارتباط با
اهل بيت را...در خانه ي نور را...حق را...
14 قرن پيش خداي ما زهراي(س)
نازنين خود را ، وبهترين زنان عالم را و دار و ندار علي (ع) را فداي دين خود
كرد... و ما دين خود را فداي همه چيز كرده ايم...اگر ديني باقي مانده باشد...
نوشته شده توسط javad در
و ساعت Array
امتياز: (0)
7 بازديد
|
تاج بندگي
به نام حق
فقط به خاطر روي ماه خدا...
سلام!راستش ، نمي دانم خدا را دوست داري يا نه... يا اگر دوستش داري آن قدري
هست كه به خاطر خدا كاري كني يا نه...براي همين نمي توانم بگويم به خاطر روي ماه
خدا حجابت را درست كن...
هركه هستي...هرچه هستي...از هر مرام و مسلكي باشي خودت را دوست داري...نگو
نه...مي دانم كه دوست داري...ذات انسان اين است كه خودش را دوست داشته باشد. به
خاطر خودت...به خاطر روي نازنين خودت...به خاطر قلبي كه سال هاست نشسته اي و غبار
گرفته ... خدا را دوست بدار. ببين ! آن قدر دوستت دارد كه هيچ وقت تنهايت نمي
گذارد. هيچ وقت رهايت نمي كند. حتي اگر رهايش كرده باشي. حتي اگر در حد نماز واجب
او را نخواني. حتي اگر دوستش نداشته باشي...دوستت دارد. آن قدر كه بار ها و بار ها
دعوتت مي كند و تو باز مي گويي: باز شروع شد...نمي دانم چه؟ شايد امر و نهي هاي
مامان ، شايد سخنراني تلويزيون كه بابا مجبورت مي كند بنشيني و گوش بدهي ، شايد
نصيحت هاي اقوام ، شايد ... شايد ... شايد...قرآن. دوستش داري؟ تو را به جان حضرت
زهرا نگو نه. قرآن را كه ديگر نمي شود دوست نداشت...يك بار بخوانش...جان من يك بار
بخوانش...خداي من آن قدر دوستم دارد كه حتي دلش نمي خواهد به خاطر پوششم كوچكترين
ضرري به من برسد. تو صاحبي و مالكي و پروردگاري از اين بهتر پيدا نمي كني...مطمئن
باش. بگذار برايت بگويم كه آزادي يك فريب بود . فريبي از طرف آنان كه نمي خواستند
مسئوليت سنگين تعيين بهترين پوشش را بپذيرند.نمي توانستند. بلد نبودند. بهانه ي
راحتي تو را آوردند. مي دانستند كه هرچه جز حرف خدا بگويند غلط از آب در مي آيد،
بهانه ي آزادي تو را آوردند. پس با ذات پليد و روح خبيثشان حاضر شدند بدترين پوشش
ها را به تو بپوشانند تا از زير آرايش هايت ، از زير پوشش پر زرق و برقت ديگر نتواني
هيچ چيز را ببيني. حتي خودت را...
بچه ي با معرفتي هستي...انسان بي
معرفت نداريم ما...اگر هست دو پاي بي معرفت ... يقين بدان هرچه هست انسان نيست. تو
را به آن معرفتت قسم ، تو كه عاشق اهل بيتي...توي مراسم ها اشكت را ديده ام كه حتي
از ميان آرايش هاي غليظت راه خود را باز مي كند و تا بي نهايت خدا مي رود...مگر
آغوش بهشتي حضرت زهرا (س) را نمي خواهي؟ اين همه اين خاندان محبت كردند و بار ها و
بار ها دعوتت كردند به مراسمشان. يك بار هم تو يا علي بگو و تاج بندگي بر سرت
بگذار...تاج عشق حق... و هركس تو را به خاطر اين تاج به مسخره گرفت ، لبخندي بزن و
بگو : عشقم ، خدايم گفته اينگونه باش...از معرفت به دور است كه اين گونه نباشم.
هنوز با معرفتت كار دارم...تضمين مي كني حتي يك نفر هم به خاطر پوشش تو تحريك
نشود؟ تضمين مي كني كه يك نفر هم به خاطر اين تحريك مورد تجاوز صورت نگيرد؟ تضمين
مي كني كه حواس يك نفر را هم پرت نكني؟ تضمين مي كني كه حتي يك دقيقه وقت كسي را
به خاطر پوششت تلف نكرده اي؟...من مي دانم...مي دانم كه سخت است تحمل زخم زبان هاي
بعضي رفقا... مي دانم كه سخت است تحمل حرف هاي بعضي مادر ها ... مي دانم كه سخت است
... آن قدر سخت كه گاهي تو را تنها مي كند...تنهاي تنها...
جان من نگو چشمشان كور نگاه نكنند...تو خوب مي داني كه چشم بايد اوج تقوا را
داشته باشد كه بتواند زيبايي ببيند و خود را نگهدارد و چشم ندوزد به آن زيبايي...و
تو خودت خوب مي داني غريزه ي جنسي را به اين راحتي ها نمي توان كنترل كرد... پس
چرا دل حق را مي شكني؟...خداي مهربان چه ظلمي كرد در حق تو كه اين گونه پا بر حق
خدايي اش مي نهي و ناجوانمري مي كني؟...و خوب مي داني كه اگر كسي را تحريك كني و
باعث تجاوز به دختري پاك و بي گناه شوي....مقصري و آيا تا آخر عمر مي تواني خودت
را ببخشي؟...بي گناهي به خاطر گناه تو آلوده شود به بدترين گناه...اصلا از كجا
معلوم تا به حال هم...زود برگرد. قبل از آن كه دير شود. برگرد به آغوش پاك
خدا...پاك كن اين زرق و برق لباس هاي محرك و رنگ و لعاب هاي ضايع را...ببين چه
حجاب محكمي ساخته اند اين ها ميان تو و خدا...برگرد...تو را به قلب پاكت قسم – مگر
هميشه نميگفتي دلت پاك است؟...- برگرد.
نمي دانم تصميمت را گرفته اي يا نه؟ نمي دانم حرف هايم اثري بر تو داشته اند
يا نه...ولي مي دانم...مي دانم كه اين نوشته هاي اتفاقي بي حكمت نيست...مي دانم
خداي من هيچ چيزي را بي دليل الهام نمي كند به قلب آدمي و هيچ چيز بي خواست او پيش
نمي آيد... مي دانم كه شايد قرار است اين حرف ها سرآغازي بشود براي برگشتن
كسي...يا كساني...شايد هم آن منتخب خدا كه آن قدر دل رب برايش تنگ شده خود
تويي...راستش را بگو چه كرده اي كه خدا اين قدر دوستت دارد؟ دلش نمي خواهد حتي به
اندازه ي ذره اي گناه كني؟ و دلش مي خواهد برگردي...برگرد به آغوش پاك خدا...او كه
آرام دل هاست...
نمي دانم چرا ... نمي دانم چرا و به خاطر كدام نياز
بايد اسامي يك سري آدم ها را حفظ كنم و سال تولد و مرگشان را بدانم اما هنوز كه
هنوز است چيزي از تاريخ امامان معصوم (عليهم السلام) نمي دانم...
نمي دانم چرا...نمي دانم چرا وقتي سوالم را مي پرسم
بجاي جواب مرا هزاران برچسب مي زنند ...انگار نمي دانند سوالبي جواب امروز ، حكم قاطع فرداي من خواهد شد و
با آن بر سرشان ، بر سر همه ي آن هايي كه مي توانستند و جواب ندادند خواهد خورد.
نمي دانم چرا...نمي دانم چرا فتنه ي بزرگ و عميقي در
كشورم به راه مي افتد و كسي جز ماهواره مرا آگاه نمي سازد و به زبان من سخن نمي
گويد و مرا سرزنش مكنيد...من هنوز رهبرم را نمي شناسم...و هنوز كسي براي من ضرورت
تبعيت از ولايت فقيه را روشن نكرده است ...
نمي دانم چرا...نمي دانم چرا در شوراي بسيج مدرسه ي
ما مسئوليتي هست با عنوان سياسي و مسئول هرگز حق هيچ نوع فعاليتي را ندارد. چرا؟
چون مدرسه بايد آرام-بخوانيد منفعل و بي صدا- و البته شايد ...شايد...شايد...آتش
زير خاكستر باشد.دانش آموز بايد سرش را صرفا بيندازد توي درس و كتاب –مخصوصا از نوع دبيرستاني اش- و بگذاريد دليلش را
بگويم. انگار مي ترسيم از سوال بچه ها...بچه هايي كه تازه كم كم دارند خيلي چيزها
را درك مي كنند ...
نمي دانم چرا...نمي دانم چرا دانش آموز با حجاب بدون
چادر متخلف است و دانش آموز بدحجاب با چادر متعهد.
نمي دانم چرا ...نمي دانم چرا درس هاي مربوط به علوم
انساني كه انگار يك روزي بايد انسان ساز مي بودند تبديل به "درس هاي
حفظي" شده اند...و ادبيات را و تاريخ را و مطالعات را و...همه را بايد حفظ
كرد و نمره گرفت.همين !
من يك چيز را مي دانم و آن اين است كه همه ي زندگي
ام بايد در راه شناخت و پرستش خدا باشد. اما باز نمي دانم...نمي دانم اين اطلاعات
انبوه ، اين حفظيات هر ساله چه راهي براي شناخت يا پرستش معبودم باز كرده اند؟
نوشته شده توسط javad در
و ساعت Array
امتياز: (5)
9 بازديد
|
مصيبت زيبا
به نام حق
مصيبت زيبا
گاهي با خودم فكر مي
كنم اگر يك روز بتوانم تمام عاشورا را هم فهم كنم ، اين جمله ي حضرت زينب را نمي
توانم فهم كنم كه فرمودند : ما رايت الا جميلا و مثل هميشه مانده ام. مانده ام كه
چگونه مي توان مصيبت عظيمي را جميل ناميد. اين يعني اين كه تو لحظه لحظه ي عاشورا
را بگير و بفهم و بعد بگو همه زيبا بود. و اين تويي كه من مي گويم با زينب (سلام
الله عليها)عالمي فرق مي كند. زينب دو خصوصيت داشت كه گفتن اين جمله با اين دو
خصوصيت ارزش فوق العاده اي پيدا مي كند. محور عاشورا امام حسين (عليه السلام) بود و
زينب خواهر اوست. خواهر باشي و عاشق باشي و تكه تكه شدن برادرت، عشقت ، روحت ،
وجودت را ببيني و بگويي : جز زيبايي نديدم خيلي حرف است. مهم تر از خواهر بودن ،
معرفتي است كه زينب (سلام الله عليها) نسبت به حسين (عليه السلام) داشت و اين ،
گفتن اين جمله را دوچندان سخت مي كند. زينب (سلام الله عليها) حسين را مي شناخت و
ابعاد وجودي حسين را مي دانست و شما تصورش را بكنيد كه ما قطره اي از درياي حسين
را چشيده ايم و ديوانه اش شده ايم و در شهادتش همه تن اشك مي شويم و در اين حال
زينب كه درياي حسين را دريافته بود ، چه كشيد؟ و چشم او از تل زينبيه چه ديد كه
فرمود: ما رايت الا جميلا. و اي شيعه ي حسين (عليه السلام) تو عاشورا را چگونه مي
بيني؟ واقعه اي زشت يا منظره اي زيبا؟...
نگاه آدم خيلي مهم است. اگر من هنوز هم
نتوانسته ام حداقل كمي نگاهم را طوري تغيير دهم كه در عاشورا جز زيبايي نبينم پس
چه كرده ام ؟ طرز نگاه زينب بود كه او را پيغامبر عاشورا كرد. طرز نگاه كوفيان بود
كه بصيرتشان را نابود ساخت. طرز نگاه عباس بود كه علمدار حسين بودن را ترجيح داد
به اين كه زير علم كفر يزيد در امان باشد...
و با خود گفتم شايد عده اي بگويند كه اگر عاشورا
را زيبا ببينيم پس براي چه اشك بريزيم؟ گاهي آدم چيزي را كه مي بيند از شدت زيبايي
آن اشك مي ريزد و عاشورا چنين است. عظمت روحي زينب را ، مردانگي عباس را ، امامت
حسين(عليه السلام) را مي بيني و خودت را...فاصله را مي بيني و هرچه اين فاصله كمتر
مي شود تو با نور چشمت بهتر مي بيني اش و حديث اشك مي بارد و مي گويد...
و شايد بگوييم كه
همه ي اين ها براي چه؟عاشورا زنده است چون كل يوم عاشورا و كل ارض كربلا. عاشورا
زنده است چون هر لحظه تو را حسين زمانه به راهي مي خواند و يزيد به راهي ديگر...
عشق و خرد خدايي چيزي مي گويد و هوس و عقل حسابگر دنيوي چيزي ديگر...و تو مي ماني.
مي ماني كه زير علم حسين باشي يا...
ياد عاشوراي حسين
ياري مي كند تو را در اين انتخاب هاي سخت كه تمام لحظه هايت را فراگرفته اند. مرد
باش و جز زير علم حسين (عليه السلام) نباش...
نوشته شده توسط javad در
و ساعت Array
امتياز: (3)
64 بازديد
|
اندر حكايت حفظ محوري
به نام حق
اندر حكايت حفظ محوري
حفظمحورى،
همان چيزى است كه امروز بلاى تعليم و تربيت جديد ماست و ما مدتهاست كه داريم با آن
مقابله و مبارزه ميكنيم و هنوز هم روبهراه نشده است و بايد روبهراه شود. سخن آقا در ديدار طلاب قم
اين
جمله ي آقا ازجملاتي بود كه من با گوشت و خونم حسش مي كنم. نمي دانيد چه لذتي دارد
كه آدم حس كند آقايش ، مولايش ، دردش را مي داند ؛ مي فهمد و در پي حل مشكل است.
از طرف ديگر به كار بردن كلمه ي بلا براي اين مشكل بزرگ شايد يك جورهايي براي من
جديد بود. اين البته از عمق نگاه آقا خبر مي دهد و بگذريم كه بلا را كساني بر سر
ما نازل كرده اند و ما خودمان هم خبر نداريم و آقا بايد خون دل بخورد و مقابله كند
و مبارزه كند و هنوز هم روبراه نشده و بايد روبراه شود.
اندر
حكايت اين " هنوز هم رو براه نشده " حرف ها دارم. تلخ ، سخت و اما گفتني
و شنيدني. بگذريم از آن حرف ها. مهم آن است كه بايد روبراه شود. يك حس ناجور مرا
مي گويد : تو و رفقا و هم نسلانت در اين تعليم و تربيت جديد فنا شديد. فنا شدن نه
به آن معنا كه تمام زحماتمان به هدر رفته و مدرسه هيچ فايده اي براي ما نداشته
است. هرگز اين طور نبوده. درس را كه كنار بگذاريم جمع شدن بچه ها به يك هدف در يك
مكان خودش چيز خوبي است و چيزهاي قشنگي به آدم ياد مي دهد. ولي حرف بر سر آن است
كه به قول آن مثال حجه الاسلام قرائتي : همه ي ما وقتي در جايي جمع مي شويم ، نفس
مي كشيم و از اكسيژن استفاده مي كنيم. اما كدام يك از ما براي استفاده از اكسيژن
در يك جا جمع مي شويم؟ در مدرسه هم همين طور است. هدف از جمع شدن بچه ها در مدرسه
در وهله ي اول درس خواندن و يادگيري است. منتها قشنگي اين هدف اين است كه با نشانه
رفتن آن به اهداف خوب ديگري هم مي رسيم. اين البته به بركت وسيله اي به نام مدرسه
است. جايي كه مي بايست محل عشاق مي بود...محقل تفكر و تعقل مي بود ... و چه شد؟
بايد
روبراه شود. چه كسي بايد روبراه كند؟ فقط آقا؟اين اصلا ممكن است؟ تا ما نخواهيم ،
تا مطالبه نباشد ، تا دبير نتواند ، تا سيستم به اين شكل باشد ، آيا ممكن است
تغيير اين وضعيت؟ مشكل ان است كه بسياري از ما هنوز هم نه فقط فكر نمي كنيم كه حتي
فكر كردن را بلد نيستيم. بسياري از ما فرق دليل منطقي و دليل غيرمنطقي را هنوز هم
نمي فهميم. يك مثال ساده:
آن
طور كه پيداست كتاب دين و زندگي بناي خودش را بر تفكر و تعقل گذاشته . اين موضوع
پدر همه ي بچه ها را آن طور كه خودشان مي گويند رسما درآورده. چرا؟ چون همه ي ما
عادت كرده ايم به آنكه متني بدهند ؛ حفظ كنيم و جواب بدهيم. همين و ديگر هيچ. حداكثر
فورمولي بدهند ، حفظ كنيم و در مسئله اي بكار ببريم. باز هم همين و ديگر هيچ.
فرهنگ فكر كردن را از ما گرفته اند. انگار نه انگار ما انسانيم و وجه تمايز انسان
است با ديگر آفريده ها ، قوه ي تفكر و انتخاب. معمولا اگر انسان با تفكر چيزي را
انتخاب كند از راهش برنمي گردد و به درستي آن ايمان مي آورد . مگر آنكه باز هم با
تفكر و دقت بيشتر به نتيجه ي ديگري برسد. قرار خدا با ما بر اين شد كه راه را
نشانمان بدهد ؛ ديگر دست خودمان است كه شاكر باشيم يا كافر (سوره انسان آيه 3)
يعني انسانيت انسان به آن است كه فكر كند و راه خدايي را بر راه شيطاني ترجيح دهد.
اگر قرار باشد انساني را بي فكر ،خواست ، انتخاب و اراده ي خودش در راهي بگذاريم
آيا خداوند از ما راضي خواهد بود؟ آيا انسانيت انسان محقق خواهد شد؟ و آيا پيشرفتي
در آن راهي كه هيچ چيز درباره ي آن نمي داند خواهد داشت؟ جواب من به اين سوالات
اين است كه هرگز!
منظور
من فقط تغيير در روش تدريس دين و زندگي نيست. آموزش و پرورش نياز به يك زلزله ي
اساسي دارد. تدريس هيچ درسي بدون تفكر بهره ي زيادي براي دانش آموز نخواهد داشت. به
طور مثال فكر نمي كنم 4ديواري كلاس براي تدريس هيچ درسي مناسب باشد. شايد اين جمله
را كمي تندروي بدانند بعضي. ولي من سخت معتقدم كه زيست را بايد در طبيعت ، جغرافيا
را در محيط جغرافيايي ، فيزيك را در محيط هاي آزمايشگاهي و واقعي ، و همين طور درس
هاي ديگر را بايد به تناسب خودشان در محيط هاي عملي يادبگيريم.نتيجه ي كار تئوري
صرف ، حفظ محوري است و ديگر هيچ...
حرفي
كه مي خواهم بزنم اين است. كشور ما عادت كرده به اين كه چيزي را وارد كند ، تغيير
بدهد و ... بعد تازه وقتي با واكنش هاي افتضاح روبرو شد به ياد فرهنگ سازي مي
افتد. غافل از اين كه براي آنكه استفاده ، تغيير و تبديل هر چيزي مفيد واقع شود
بايد از قبل فرهنگ سازي كنيم. خواهشا اگر يك وقتي احيانا به فكر تغيير اين سيستم افتاديد
از قبل فرهنگ تفكررا جا بيندازيد. وگرنه
تغيير هيچ سود و فايده اي نخواهد داشت و فقط قالب ها عوض خواهند شد. با آرزوي رفع
اين بلا ، خداحافظ همگي شما
نوشته شده توسط javad در
و ساعت Array
امتياز: (0)
16 بازديد
|
حماسه حسيني
به نام حق
اگر مي خواهيد ديد قشنگ ، تازه و زيبايي نسبت به عاشورا ، امام عاشورا و
پيام عاشورا پيدا كنيد ، اگر مي خواهيد ظلم بزرگ را در حق آقاي خوبان حسين
(ع) نكنيد ، حتما اين كتاب را مطالعه كنيد
حماسه حسيني
به قلم شهيد بزرگوار مطهري
به اين آدرس مي تونيد بريد و دانلود كنيد كتاب ها رو. سه جلد هست.
نوشته شده توسط javad در
و ساعت Array
امتياز: (4)
15 بازديد
|
درد دل هاي يك بچه بسيجي
به نام حق
درد دل هاي يك بچه
بسيجي
به تازگي آمده ام از
از يك قطعه ي بهشت در سرزمين مجازي و عطر و ياد آن هنوز در خاطرم مانده. سرزمين
فرشته هاست آنجا. با مصاحبه هايش آدم اشك مي ريزد. با روضه اش اشك مي ريزد. با
خنده اش اشك مي ريزد. با گريه اش مي خندد. بوي حضرت ماه (رهبر در تعبير حسين
قدياني)مي دهد آنجا . بوي عطر ماه را كه مي شنوي مي خواهي مدهوش بشوي. ولي يادت مي
آيد آمده اي سلام كني به جديدترين نور شكفته در آنجا. بگذريم... فقط مي خواستم
بگويم نوشتن اين مقاله ، الهامي است از سلام به جديدترين انوار شكفته در قطعه 26
نوشتم بچه بسيجي چون هم بچه را دوست دارم هم بسيجي را. البته بچه بسيجي شدن يك
جورهايي آرزوي من است هنوز. وگرنه من كجا ، بسيجي كجا. بسيجي يعني آن كسي كه حاضر
بود توي كفش بسيجي ها آب بخورد. اگر من بخواهم توي كفش بسيجي آب بخورم ، مربي
بهداشت مان بلند مي شود مي آيد مي گويد : نخوري اين آب را. ميكروبي است. حالا هرچه
من بگويم : پاي بسيجي بوي بهشت مي دهد. قدم هاي بسيجي پيروي از قدم هاي خداست. گرد
كفش بسيجي خاك كربلاست و شفابخش است او باز هم مي گويد : ميكروبي است. من البته
چون بچه ي حرف گوش كني هستم!! قبول مي كنم حرف مربي را به راحتي.
الآن خيلي ها هستند كه
يك هو مي پرند وسط اين بحث و اظهار نظر مي فرمايند كه : چرا ننوشتي دانش آموز
بسيجي؟ بگذريم كه پريدن وسط بحث كار قشنگي نيست. ولي من اين عبارت را تخريب شده و
كليشه اي مي دانم. من از بسيج معذرت مي خواهم. از آموزش و پرورش هم. ولي بعضي چيز
ها شده است خار چشم و استخوان در گلوي بچه بسيجي. بگذاريد گفته شود. شايد فرجي
حاصل شد...
بچه بسيجي -اگر
واقعا بسيجي باشد- دانش آموز هم هست به معناي واقعي كلمه. پا شدم رفتم شلمچه به
همت كاروان هاي راهيان نور بسيج. برگشتني وقتي دبير فلان درس با تشر پرسيد كجا
بودي كه نبودي؟ همان وقتي كه من با تمام ادعاهايم مي ترسيدم بگويم : شلمچه بودم،
همان وقتي كه به نمره هاي عالي ام توي آن درس فكر مي كردم، بالاخره جان خودم
را بالا آوردم و گفتم كه كجا بودم. شلمچه. دبيرمان نزديك بود همانجا مرا دفن كند.
بگذريم كه برخورد ايشان – برخورد فوق زيباي ايشان- باعث شد نمره ي من در آن درس
مثلا از 20 افت بفرمايد به 19. اين افت را كاملا خودم حس كردم. نگوييد به خاطر
شلمچه رفتنم بوده. دبيرمان توي آن روزي كه من رفته بودم راهيان نور امتحان گرفته
بودند. ما – من و يكي ديگر- كه نمره نداشتيم، رفتيم گفتيم كه امتحان را سر يك
امتحان ديگرشان از ما بگيرند. آن يكي ديگر وقتي گفت به خاطر بيماري نيامده معلم
هيچ واكنش بدي نشان نداد. گاهي فكر مي كنم كاش مي گفتم : من هم مريض شده بودم از
دست امثال شما. رفتم يك هوايي بخورد به اين دل. خستگي اش بيرون برود. شهدا شفايش
بدهند. مريض ، مريض است ديگر. بايد مي گفتم رفته ام شلمچه شفا بگيرم- كه البته
واقعا هم رفته بودم شفاي مادرم را بگيرم- اين ها را گفتم تا كسي "دانش آموز
بسيجي " را نكوبد توي فرق سر من بچه بسيجي. دانش آموز بايد سرش توي كتابش
باشد. بيرون هم نيايد. مخصوصا اگر "كنكوري" باشد و اين هيچ وقت در بسيجي
بودن نمي گنجد. شايد هم يعني قطعا بسيجي بودن در اين چارچوب نمي گنجد. بگذريم.
من، دانش آموز
مسلمان بسيجي با هزار و يك ادعا هنگامه اذان مي نشينم سر كلاس درس. بخواهم به
خدايم برسم ، بايد كتك نگاه تحقير آميز معلم را تحمل كنم. تحملش وقتي عشق باشد سخت
نيست. سخت آنجاست كه كسي را خيال اين افتد كه من براي امري جز نماز كلاس را ترك
گفته ام. سخت آنجاست كه رياضي را دبير رياضي ما از هر چيز مهم تر مي داند. حتي از
نماز. شايد حتي تر از خدا. اجازه ي بيرون رفتن از كلاس را به هيچ وجه به ما نمي
دهند.سخت آنجاست كه اينجا ايران است و من به مدرسه اي زير نظر آموزش و پرورش
جمهوري اسلامي مي روم. قلب آدم مجروح مي شود در اين وانفسا. من باور نمي كنم سي
سال آموزش و پروش تلاش كرده باشد و هنوز هم نتوانسته باشد برنامه ي ساعتي مدارس را
جوري تنظيم كند كه به نماز ظهر و عصر بر نخورد. اقلا نماز جماعت نيست ، ديگر جلوي
كسي كه مي خواهد اول وقت نمازش را بخواند نگيرند. من يادم هست دبستان كه بوديم يك
روزهاي خاصي نماز جماعت داشتيم توي مدرسه. باقي روز ها در نمازخانه بسته بود. يكي
از بچه آمد به من گفت : سرويسم قبل از اذان ظهر مي آيد دنبالم و بعد از اذان مغرب
مي رسم خانه. چطور نمازم را بخوانم؟ مي شكند اين قلب وقتي مي بيند برنامه ي مدارس
جمهوري اسلامي ايران باعث شده نماز كسي قضا شود. در قضاي اين نماز همه مسئول اند.
از وزير بگير تا من دانش آموز دبيرستاني تا دانش آموز دبستاني تا والدين تا ...ولي
به نظر من بار اصلي اين اتفاق تلخ بر گردن آن مسئولاني است كه سي سال است هنوز
نتوانسته اند يك برنامه ساعتي براي مدارس مطابق با نماز بچينند. مسئولان اگر واقعا
مسئول بدانند خودشان را بايد اشكشان در بيايد از اين اتفاق . اين كمترين چيز است و
بايد تر و قطعا تر و مهم تر از اشك ريختن اين است كه به سرعت اين برنامه را درست
كنند. نماز بچه ها با مسابقه ي انشاي نماز درست نمي شود. نمي گويم بي تاثير است
ولي تاثير اصلي را اهميت دادن به خود نماز بر قلب بچه ها مي گذارد. نه مسابقه ي
انشاي نماز و امثال اين كارها. كلام آخرم در اين باب اين است : واي بر همه ما اگر
برنامه ي مدارس كسي را بي نماز كند...
برنامه
"ديروز ، امروز ، فردا" را مي ديدم. به شدت و با علاقه مندي تمام. طوري
كه بسيجيانه ، شب امتحان خرداد زيست تا ساعت 12 نشستم پاي برنامه و از 12 به بعد
تا 4 صبح هم نشستم زيست خواندم. گفتم بسيجيانه و براي گفته ام به طرز فجيعي دليل
دارم. اول اينكه بسيجي در هيچ چارچوبي نمي گنجد. حتي در چارچوب امتحان زيست. دوم
اينكه تاثير برنامه ديروز امروز فردا و حرف هايي كه در آن گفته مي شود را بر خودم
و زندگي ام بيشتر مي دانم تا حرف هايي كه كتاب زيستمان گفته. البته الآن همه اين
يقه را مي چسبند كه : زيست فلان است و چنان. نه ؛ بحث من سر اين است كه تا وقتي
زيست بخواهد توي كلاس چارديواري تدريس شود و تا وقتي هيچ تاثيري از آن بر زندگي
حال و آينده ام حس نكنم ، تا وقتي اين علم كه علمي تجربي است تبديل به يك كتاب
حفظي بي هيچ فايده اي شود ، خيلي هم لطف مي كنم كه مي خوانمش. يعني كه در يك كلام
برنامه را ترجيح دادم به نمره زيستم. گرچه كه آن نمره هم خوب شد ها. ولي حاضر بودم
و همچنان هستم از نمره ي زيست و ... هزينه كنم براي همچه برنامه هايي.(البه تا
اندازه خاصي) قطعا برنامه ريزان صدا و سيما نخواهند گفت : خسته نباشي تو يكي .
چقدر هزينه ي بالايي دادي. من يك دانش آموزم. ارزش نمره ام برايم از خيلي چيزها
بيشتر است. وقتم هم. مخصوصا شب امتحان اصلي. اين هزينه ي بالايي است كه من پرداخته
ام. از يكي از مهم ترين هايم كاملا گذشته ام. آن وقت اين اوج ناجوانمردي نيست كه
بر خلاف هر معرفتي مي آيند برنامه را به خاطر پرداخت كمترين هزينه ها و به خاطر
نگذشتن از كمترين چيز ها مي بندند؟
شايد خيلي ها اين را
يك چيز معمول ، يك چيزي كه اهميتي ندارد بپندارند. اول كه وقت آدمي از طلا هم
ارزشش بيشتر است ؛ مخصوصا در همچه مواقع حساسي. دوم كه مي توانيد واكنش همكلاسي
هاي مرا نسبت به اين حركت حدس بزنيد. من بسيجي ام. وظيفه خود مي دانم تا آن جا كه
مي توانم پيرو مولا علي(عليه السلام) باشم. حق و باطل را بدانم و هر كدام را در
جاي خود گذارم و عدالت را در حد خود ، تا جايي كه مي توانم ، در زندگي ،كار ،
اخلاق و ...رعايت كنم. براي برقراري عدالت بايد جاي هرچيزي را بدانم تا بتوان آن
را سرجايش بگذارم. اين دانايي را ، اين علم را بايد كسب كنم. برنامه ، مي توانست –
و انشاالله مي تواند- يكي از راه هاي من باشد براي كسب اين علم. من واقعا اعتراض
دارم به تعطيلي اين برنامه. يك نفر كج سليقه هست و حرف هاي رهبر را بد مي فهمد ،
اول كه نبايد مسئول باشد ؛ دوم كه يكي ديگر برود توجيهش كند. اينكه نشد. واقعيت
اين است كه ما مي توانيم بگوييم : طبق نظر رهبر اگر بخواهيم عمل كنيم و هيچ تخلفي
هم نداشته باشيم كل صدا و سيما را بايد تعطيل كنيم. يك برنامه پايش را گذاشت توي
راهي كه رهبرش فرموده بود. گيرم كه انحرافاتي هم داشت، گيرم كه اشتباهاتي هم داشت
، گيرم كه كسي را بيش از آنچه حقش بود نواخت. همه اينها دليل نمي شود كه بگوييم :
برنامه طبق نظر رهبر بايد تعطيل شود. فرق است بين برنامه اي كه روي اصول
دارد حركت مي كند و گاهي يك اتفاقي مي افتد و يك اشتباهاتي هم مي كند با برنامه اي
كه كلا دارد خلاف جهت اصول حركت مي كند و همه چيز را خراب مي كند و هزار و يك ادعا
هم دارد و... اين همه برنامه در صدا و سيما پخش شده و مي شود كه قطعا طبق نظر آقا
حركت نمي كنند و شايد خيلي جاها دقيقا خلاف جهت و نظر آقا هم حركت كنند. هيچ كس هم
نمي آيد تعطيلشان كند بر اساس نظر رهبري. ولي اين يك برنامه را كه دارد جا پاي
فرمايشات رهبر مي گذارد ، چون حالا يك اشتباهاتي هم داشته تعطيل مي كنند. اين
واقعا باعث شرمندگي است.
با خودم گفتم :
نكند كسي بپندارد من منت گذاشته ام بر سر كسي با ديدن برنامه. اصلا بحث سر اين
نيست. گفتم وظيفه داشته ام و دارم و به وظيفه ام عمل كردم. عمل وظيفه هم كه ديگر
منت ندارد. منظور من از آوردن آن جملات و تعريف كردن خاطره ام از امتحان زيست و
... نشان دادن نهايت علاقه و اهميتي است كه براي اين برنامه قائل بودم و هستم.
ضمنا مقابل هر وظيفه اي حقي هست. اگر من به عنوان دانش آموز بسيجي وظيفه دارم
حساس ترين وقتم را هزينه كنم براي اين برنامه ، قطعا حق من و وظيفه ي
مسئولان است كه سر پا نگهش دارند. به هر زحمتي كه مي شود. من معتقدم خيلي چيزها
هست كه ارزشش و اهميتش از اين برنامه كمتر است و اگر قرار باشد سر يكي به خاطر
ديگري بريده شود سر فردا را نبريم به خاطر ديروز. سر برنامه را نبريم به خاطر اين
كه حاضر نيستيم كمترين هزينه اي برايش بكنيم. اينجا كربلا نيست كه چشم هاي علي
اصغر (عليه السلام) را باراني كنند و صداي علي اصغر (عليه السلام) را خاموش.
بگذاريم علي اصغر(عليه السلام) گريه اش را بكند. شايد دل يك نفر با اين گريه نرم
شد. چه نيازي هست صدايش را خاموش كنيم؟ اصلا ما كه حاضر نيستيم كمترين هزينه اي
بپردازيم ، كمترين كاري بكنيم ، كمترين حمايتي بكنيم ، يك بار بگوييم : دستت درد
نكند ، يك بار... براي چه مدام ادعا مي كنيم؟ گريه ، درد ، آه ، ناله يك هشدار
است. تب هشدار است. هيچ كدام از اين ها بد نيستند. منشاشان ، باعث شان بد است.
گريه را خاموش كنيم ، درد را ساكت كنيم ، آه را كاري كنيم مجبور شود برود به سينه
چاه ، ناله را رنگ سياه سكوت بزنيم ، تب را بدون برطرف كردن بيماري ، خنك كنيم ،
پايين بياوريم ، باز هم بيماري هست. منتها ديگر ساكت شده است. ديگر كسي صداي بلند
و فرياد پيشرفتش را نمي شنود و ناگهان مي شنويم كه بيمار ...ديگر بيمار
نيست...بيمار بي درمان شفا نمي يابد. پس...با سكوت ، با خاموشي ، بي فرياد چيزي حل
نمي شود. بيماري نياز به درمان دارد؛ بيمار را نبايد سر بريد كه. بگذريم كه به قول
شريف آويني : در جمهوري اسلامي همه آزادند جز بچه حزب اللهي ها... بيمار را كسي به
جرم فريادش سر نمي برد. بيمار را به خاطر فريادش ، به خاطر دردي كه مي كشد ، اصلا
به خاطر خدا درمان مي كنند.
آخرين
اتفاق از اين نوع امروز سوم مهر افتاد. اجباري شده است چادر براي ما. به كدام حكم
شرعي؟ نمي دانم. من فقط مي دانم كه حجاب شرعي واجب است. اگر قرار است اجباري در
كار باشد بايد براي حجاب شرعي باشد نه براي يك لباس خاص مثل چادر. ما همه چيز را
عوضي گرفته ايم. همه چيز را. مديرمان امروز سر صف مي فرمودند كه من ديدم بچه ها با
مانتو ميان مدرسه. (كه يعني چرا با چادر نميان؟)من هم كم نياوردم و به بچه ها گفتم
: از فردا با بلوز شلوار مي آييم. ديگر با مانتو نمي آييم. كسي يك وقت فكر نكند
خود من با چادر مشكلي دارم ها. نه. قضيه سر اين است كه حالا مي خواهند اجبار كنند
چرا چادر را اجباري مي كنند؟ حجاب را اجبار كننند- فرشته ها مي خندند به ما با اين
بخشنامه هاي اجق وجقمان. خدا يك دستوري داده. دستور خدا را آن طور كه خودمان دلمان
مي خواهد بر مي گردانيم به يك سمت ديگر. چادر حجاب برتر مي تواند باشد. ولي وقتي
ما اصل حجاب بودن چادر را فراموش كنيم ، نتيجه اين مي شود كه بچه ها حجاب برتر را
وسيله اي مي كنند براي بدحجابي. چادر مهم تر است يا حجاب؟ يعني ما اين قدر هم نمي
فهميم؟ كه حجاب مهم تر از چادر است؟ اصلا چادر اهميتش به اين است كه وسيله ي خوبي
است – شايد بتوان گفت بهترين وسيله است- براي حجاب. حالا اگر باعث رعايت كامل حجاب
نشود كه ديگر ارزشش را از دست مي دهد. اه. حالم به هم خورد. توي درد دلم هم بايد
فلسفه بچينم. خسته شدم ديگر. چقدر كارهاي بي خود؟ چقدر دل بچه مذهبي ها را مي
سوزانند؟ چرا از همه طرف ، از همه جا ، از همه كس بايد بخوريم ما؟ از مدرسه ، از
صدا و سيما ، از كتاب ، از بخشنامه . از همه. تازه همه هم ادعاشان مي شود كه
بهترين كار ها را انجام داده اند براي طيف ما.
اين هايي كه
گفتم درد دل هاي يك بچه مسلمان هم نبود. چه برسد بسيجي . بسيجي از خيلي چيزهاي
ديگر هم خون دل مي خورد. اين ها كه مسائل بزرگتر است. وگرنه بسيجي از وقف زنگ
پرورشي براي دروس ديگر ضربه مي خورد. از ضايع شدن كيفيت به قيمت بالابردن كميت
بسيجيان ضربه مي خورد. از كارت بسيج ضربه مي خورد. حتي از خود بسيج ضربه مي خورد.
از بي رنگ و بو شدن فعاليت هاي فرهنگي ضربه مي خورد. از اين كه همايش هاي آن چناني
به هيچ هدفي نائل نمي آيند ضربه مي خورد. از اينكه رفقايش هم حتي از يك صدم نمره
شان حاضر نيستند بگذرند براي خدا ضربه مي خورد. بسيجي آخرش تنها مي ماند توي همه
چيز. هر كس به يك دليلي فرار مي كند از زير بار وظيفه اش. مي گويند : پيشنهاد
بدهيد. بسيجي يا يك دل خوش يك صفحه كامل پيشنهاد عملي مي دهد. با يك دل خوش حرف
هايش را مي زند. با يك دل خوش فكر مي كند قرار است به اين پيشنهاد ها كه هيچ وقت
اضافي و هزينه و... برنمي دارد عمل شود.اما دل خوش سيري چند؟... قول هاي عمل نشده
ديگر از شماره انگشتان دست و پاي من و دوستم و تمام هم كلاسي هايم گذشته اند.
بسيجي پياز را مي خورد. هزينه هم مي كند(هم از وقت ، هم از انرژي ، هم از جيب ريزه
اش) ، آخر كار كتك را هم او مي خورد. بسيج لشكر مخلص خداست. قرار است هيچ وقت
دلسرد نشود. زير بار را خالي نكند.فرار نكند. ولي چه بكند كه زير بار را مي گيرد
آن طور كه خدا مي خواهد؛ يقه اش را به جرم انجام وظيفه ي زيادي! مي گيرند. زير بار
را خالي مي كند و مي خواهد بنشيند يك گوشه ، باز هم يقه اش را مي چسبند كه چرا هيچ
كار نمي كني. بسيجي،البته كسي دلش را خوش نكند.زير بار را هرگز رها نخواهد كرد.
ولي حيف ! كسي قدر بسيجي را نمي داند...
نوشته شده توسط javad در
و ساعت Array
امتياز: (0)
10 بازديد
|
جايي براي نوشتن
به نام خدا
جايي براي نوشتن
به ياد كمي پيش تر از اين ها
گفته بوديد نو بنويسيم.بعضي وقت ها نو ها كهنه هستند.شايد بعضي كهنه ها
هم نو باشند.ديروز براي يكي از بچه ها زنگ زدم.دو سه سال از من بزرگتر است.من سوم
راهنمايي و او دوم دبيرستان.دبستان و راهنمايي هم مدرسه بوديم و توي راهنمايي دوست
شديم.شايد بگوييد اين ها چه ربطي به ما دارد؟داشتم مي گفتم زنگ زدم برايش و بهش
گفتم داخل مدرسه تو يادگاري ننوشتي؟گفت : چرا تمام مدرسه را پر از يادگاري
كردم.تعجب كردم و گفتم:آدرس بده برم بخونم.گفت:هر جاي مدرسه را با يك احساس خاص
دست گذاشتم،لمس كردم،يا در جاي جاي مدرسه دويده ام.خنده ام گرفته بود. گفتم: جدي
مي گويم ننوشتي؟گفت :چرا كنار محل وصل پرده. توي كلاس خودمان هم اتفاقا نوشته
بود.نمي گويم نوشتن روي در و ديوار كار خوبي است.ولي اگر توي مدرسه ها جايي براي
دل نوشته ها و يادگاري ها بگذارند مجموعه اي عظيم و زيبا جمع مي شود.امروز سر يكي
از كلاس ها بيكار بوديم.من حوصله ي شركت در بحث بچه ها را نداشتم و خيره شده بودم
به دسته ي صندلي.خط هاي كج و معوجي رويش بود.بعضا نوشته هم ديده مي شد.براي خط ها
قصه ساختم و خطي كه مثل كوه نقاشي بچه ها بود را موقعي تصور كردم كه تاريخ يك كلمه
هم نخوانده بودم و اولين نفر مرا صدا كرد
خانم معلم.قطعا اگر مدادي چيزي دستم بود خط را اين طوري روي صندلي مي كشيدم تا
ناراحتيم را تخليه كنم.بچه ها اول اسم خودشان را به انگليسي روي صندلي ها نوشته
بودند.سيم ارتباطم با صندلي وصل شده بود و داشتم زبانش را مي فهميدم.با خودم گفتم
تا حالا شايد صد دانش آموز جاي من نشسته باشند.صندلي شايد اشك آن ها را در خود هضم
كرده باشد و يا در گريه با آن ها شريك شده باشد.شايد موقعي كه از فرط خنده نزديك
بوده كه با صندلي برگردند روي زمين مي خواسته به آن ها بفهماند كه در شاديشان هم
شريك است.يك تكه از پوسته ي صندلي كنده شده بود.گفتم حتما كسي موقعي مشق ننوشته
بوده و هنگام سر وصداي معلم اين تكه را
كنده است.حرف هاي صندلي لمس كردني است و براي اين كه خانم معلم ادبياتمان گير ندهد
شنيدني است.ولي بين خودمان باشد دستور خشك زبان فارسي را آرايه هاي زيبا خنثي مي
كنند.شايد خيلي مهم نباشد كه دانش اموزي بگويد :مهمان داشتيم ديشب مشق ننوشتم يا
بگويد:ديشب مهمان داشتيم ....مهم اين است كه نظر خانم معلم اينست كه مهمان هم مهم
نيست؛شايد....
بعضي اوقات ناراحت مي شوم از اين كه وسيله ها آن قدر مهم مي شوند كه هدف
فراموش مي شود....ربطش را به مهمان ومشق پيدا كنيد خودتان
مدرسه مان دوطبقه است و خنده دار
اين كه عليرغم مدير متشرعمان-براي دل خوشي معلم عربي-نافذه هاي آن به حياط مدرسه
پسرانه مشرف است كاملا و اين شايد هيچ ربطي نداشته باشد به يادگاري هاي جالب وخنده
داري كه روي ديوار كنار دريچه ها نوشته شده است.شايد جالب ترين دست نوشته ها روي
ديوار كلاس باشد.روي ميز معلم،پسر معلم،زير ساعت و يا قاب ديواري.خيلي خوشم نمي
آيد از اين مدرسه هاي خيلي خيلي تر وتميز كه بچه ها با دستكش استرچ سفيدرنگ و هد
سفيد مي آيند مدرسه.اُنلي فور درس مي آيند آن ها.ولي ما مي آييم براي عشق و
صفا.گاهي يك درسي هم مي خوانيم.درس هايمان با عشق و صفايمان قاطي است حتما... مثل
ديوارمان كه با احساسمان قاطي است.مثل نوشته هاي سنگيمان كه با تاريخ قاطي است...
نوشته شده توسط javad در
و ساعت Array
امتياز: (3)
13 بازديد
|
3 كتاب به مناسبت 3 پست
به
نام حق
3
كتاب در يك پست
سه
پست گذاشته ام. كتابي هم معرفي نكرده ام. چقدر بد...
آخر
، اين سه پست آن قدر برايم مهم بود كه فرصت پيدا نكردم پس از نوشتن آن ها دنبال
كتابي بگردم براي معرفي. بگذريم. هميشه كتابخواني فدا مي شود براي چيزهاي ديگر.
هرچند ممكن است عذر من موجه باشد اما رسم ماست كه هميشه كتاب خواني را فدا
كنيم...در هر صورت بايد ببخشيد
سه
كتاب براي 3 پست
كتاب
اول:
متن زير به نقل از قطعه 26مي آيد
همين جا بگويم ۸۹۰ كتاب “نه ده” ديگر خريداري شود اين كتاب به
چاپ ۱۱و ۱۲
مي رسد. از اين چاپ به بعد تعداد صفحات كتاب ۹۰۰ صفحه مي شود كه در آن طرحها و
اشعار شما عزيزان هم در قسمتي مجزا به كتاب اضافه مي شود. حجم كتاب مرا مجبور كرد
بخشي از چاپ كتاب از اين پس “جلد سخت” باشد. وجود نام شما عزيزان در كتاب خودتان
“نه ده” براي من باعث افتخار است. گفتني است براي اين چاپ، خودم نيز مقدمه اي
نوشته ام كه در كتاب خواهيد خواند. “سفرنامه عمره” هم تقريبا آماده است اما
چيزهايي دارم به كتاب اضافه مي كنم كه نيازمند مطالعه بيشتر من از تاريخ مكه و
مدينه است؛ كمي صبر كنيد، اين كتاب هم در خواهد آمد. بعد از اين كتاب اما همه فكر
و ذكرم را وقف “سمفوني مورچه ها” خواهم كرد. امشب بريده ديگري از اين رمان را در
همين وبلاگ مي توانيد بخوانيد.
از آن كتاب هاست كه آدم بعد از خواندنش دو
سه روز توي حال خودش نيست. سفرنامه حج است و به نظر من به تنها چيزي كه شبيه نيست
سفرنامه است. در عين حالي كه بهترين سفرنامه ايست كه من خوانده ام! چرا خودتان را
گيج مي كنيد با حرف هاي من؟؟؟! بخوانيد تا بدانيد كه چيست اين كتاب. ماه است.
(به سلامتي من هم سبز شدم)
كتاب سوم:
آشپزي ندا
اين روزها هرجا مي روم اين كتاب يافت ميشود!
نمايشگاه مي روم ؛ هست. مسجد مي روم ؛ هست. امامزاده مي روم هست. نه لينك خريد مي
خواهد ؛ نه چيز ديگر . شما هم هر جا برويد هست حتما. اعصابم را خط خطي كرده اين
كتاب. شده مهم ترين دغدغه ي همه! همه جا هست! ديگه داره حالم ازش به هم ميخوره. من
نمي دونم اين كتاب چه ربطي به بسيج داره كه ميون كتاباي مذهبي و فرهنگي و مهم اينم
هست. ااااااااااااه
البته يك كلام از مادر عروس هم بشنويد كه گفتند
:
شوهر ناهار مي خواهد! كتاب شهدا به چه كار خانم
مي آيد موقع ناهار ظهر؟!!مادر عروس
است ديگر. كاريش نمي شود كرد...
نوشته شده توسط javad در
و ساعت Array
امتياز: (3)
16 بازديد
|
حكايت امشب...
به
نام حق
اللهم صل علي محمد و آل محمد و عجل فرجهم و ايد امامنا الخامنه اي
حكايت
امشب...
امشب
ما مي رويم احيا. از خانه مي رويم. با ماشين مان. امشب اما ... نوجوان فلسطيني –
كه شايد اسمش زهراست- اشك توي چشم هايش جمع مي شود و با خودش مي گويد : خدايا !
امشب همه براي سلامتي پدر و مادر هاشان دعا مي كنند؛ بابا و مامان من كه پيش تو
هستند. من براي كه دعا كنم؟ امشب اما...نوجوان پاكستاني – كه شايد اسمش فاطمه است
- روزه اش را با اشك هاي روان باز مي كند. در اين چادر تنگ ؛ چقدر جاي پدر و مادرش
خالي است.
امشب
كه مي رويم احيا ؛ جلوي در مصلي ، چند تا صندوق هست. من دست هايم را پر از ياس
مهرباني مي كنم و پول حلال مي ريزم توي صندوق ها. امشب ، وقتي نوجوان پاكستاني اشك
از چشم هايش روان شده است، كسي با لبخند وارد مي شود و سحري كه با پول هاي حلال من
خريده به فاطمه مي دهد. من بوي ياس هاي مهرباني را از همين فاصله ها مي شنوم. عطر
لبخند فاطمه از همين فاصله نوازشگر قلبم مي شود.
من
ناني كه به خانه ي ايران رواست را به چادر پاكستان ، به خرابه هاي فلسطين حرام نمي
دانم. من رقت قلب را حرام نمي دانم.اما امشب من به فاطمه و زهرا ، به خاطر فاطمه و
زهرا دعا مي كنم. فاطمه و زهرا امشب دلشان به دل من است ، چشمشان به دست ها و دعاي
من است . امشب ، به خاطر صداي علي اصغر نمي گذارم اسرائيل خواب راحت بكند. امشب ،
صداي ناله هاي فاطمه را به گوش جهان فرياد مي كنم. توي اين رمضان ، من مي خواهم در
اين شب هاي قدر ، ارزش فاطمه و زهرا را به رخ جهان بكشم. آري ! فاطمه و زهرا براي
من عزيز ترند از كل امكانات غرب. فاطمه و زهرا انسان اند. دستگاه غرب اما آدمي را
بسان حيوان بار مي آورد. فاطمه و زهرا عزيز اند براي من چون مظلوم اند. چون
صدايشان را بايد كسي برساند . من از جنس فاطمه ام. من همدم زهرايم. حتي اگر نشناسم
اين دوستان بهتر از جانم را.
نامه
اي با خط دل
زهرا
، دختر نازنين فلسطيني ، همان كه پدر و مادرش را شهيد شده اند ، همان كه تنهاست ،
همان كه نازنين ترين دختر دنياست براي من به خط دل با قاصدك نامه اي فرستاده. نامه
ي زهرا را مي نويسم تا اشك هاي مظلومانه اش را فريادي كنم بر سر ظلم .
بسم
رب الشهداءوالصديقين
كبوتر
جان سلام! ماه رمضان است. و من مانند ماه هاي ديگر خدا روزه ام. من خدا را دارم.
اين نامه را ننوشته ام تا گدايي كنم محبت را. اين نامه را نوشته ام تا غرق كنم
شقاوت را. ظلم را و فرياد بزنم عدالت را. به اسرائيل بگويم اشك هاي من غرق خواهد
كرد توي حقير را در درياي خود. من ، بنده ي خدايم و خدا مرا به دعا خوانده است تا
اجابت كند مرا. دعا كرده ام نابود شوي و نابود مي شوي. اين را امام خميني رهبر بي
همتاي ايران به من مژده داده است. اين را امام خامنه اي سرور و مولايم مژده داده
است. تو چه خيال كرده اي؟ اين اشك ها ميان خرابكاري هاي تو گم نخواهد شد. اين اشك
ها پدر تو را درمي آورد. نه اشتباه نكن. به رفيقم خرده نگير اين ضرب المثل را. تو
البته كوچك تر از آني كه بر من خرده بگيري. اما بدان كه نامه با خط عشق است و حرف
من حرف رفيق خوش دل است. تو محصول يك زناي سياسي جهاني هستي. زناي آمريكا با برخي
يهوديان پست. ما به خاطر اين زناي بزرگ ، سنگسارت مي كنيم. تو آدم نيستي كه حقوقي
داشته باشي. آدمي را آدميت لازم است. نه ، تو آدم نيستي. حقوق تو را آمريكا تعيين
كرده. حقوق حقير تو را. من ، پول تو را ديده ام. پراز خون است. نجس است. حرام است.
از گلوي تو پايين نمي رود. اين را تو شك نكن. من ، به جاي آن پول برادر 5 ساله ام
را مي فرستم تا سنگ بفرستد و صداي تو را خفه كند. اين نوچه هايت را جمع كن ؛ برو
همان جا كه بودي. جمع كن وگرنه كه نه حتما جمعت مي كنيم. توي خونين چنگال با
امكانات درجه بالا سال هاست درگير همان سنگي هستي كه در گلويت گير كرده. سنگسارت
مي كنيم. با همين حجاره من سجيل. اين ها سنگ هاي خداست در دست هاي ما پرندگان
سبكبالش. تو را با همين سنگ ها نابود مي كنيم. تو حالا هم نابودي. به چه دل خوش
داري؟ تو از پس سنگ هاي ما برنمي آيي؛ شصت سال است با حقارت تمام داري مقابل كساني
مي جنگي كه با هيچ تو را شكست داده اند. تو البته هيچ مي بيني آن ها را. ولي من در
كنار آن ها هستم ؛ من خدا را مي فهمم. ايمان را مي بينم ميان قلبهاي نازنين اينجا.
تو تا به حال خدا را ديده اي؟ نه. تو خودت را هم نديده اي. يك بار هم كه شده برو
خودت را در آينه ي دل ببين ؛ آينه برايت آينه ي دق خواهد شد و دق خواهي كرد. چنان
كه شارون دق كرد. يادت هست؟ تو زود فراموش مي كني همه چيز را. چون زياد دروغ مي
گويي. تو خودت يك دروغ بزرگ هستي. يك دروغ بسيار بزرگ. و دروغ از زنا هم بدتر است.
جزاي زنا سنگسار و جزاي دروغ ...
مي
بيني ! بسيار آرامم. من در خداي بزرگي غرقم كه 22 روز اوج حقارت را ، معني شكست را
، مزه ي تلخ نتوانستن را به تو چشاند. و شصت سال است كه مي چشاند و تو به خاطر
گوشت هاي حرام خوك اين مزه را نمي فهمي . و چقدر تو نمي فهمي. من تو را حل خواهم
كرد. تو را در خودت حل خواهم كرد و در هم مي پيچم. تو در هر دريايي حل شوي نجس مي
كني دريا را. من تو را با ضرب شيعيان در ميليون ها حب خواهم كرد. آقاي من امام
خامنه اي است. آقاي من نايب حضرت خورشيد (عج) است. تو با كه درافتاده اي؟ با خدا ؟
چقدر احمقانه است اين جنگ كودكانه ي تو. من خدا را مي بينم و به همين خاطر تو را
مي گويم : دشمن خدا بودن يعني شكست.مغلوب هميشگي. ما همان هم الغالبونيم. ما بچه
هاي مسجد الاقصي دست در دست بچه هاي بيت رهبري ايران دست در دست فرزندان حزب الله
لبنان با شيعيان نازنين تمام جهان تو را نابود خواهيم كرد. تو از سنگ هاي ما مي
ترسي ؛ چه رسد به دست هاي ما. دست هاي ما در دست خداست. و يدالله فوق ايديهم. و تو
چقدر فقيري و حقيري و به هيچ نرسي. خداي ما الله است و تو جنود شيطاني. و خاك بر
سري از اين بيشتر كه جنود مخلوقي؟
بدان
كه وعده ي خدا انشاءالله نرديك است و تو را خواهد برد سيل اشك هايي كه به راه
انداختي. ما فرزندان امام خميني هستيم. همو كه نامش لرزه مي اندازد بر تمام تو. ما
هزاران سيد حسن نصرالله هستيم. همو كه شكست تو را. بدان ما تو را، مي شكنيم و
نابود خواهي شد. عبرتي براي تمام جهانيان. از ريشه بيرونت مي آوريم تا اثري از
آثار شيطاني تو باقي نماند. منتظر زلزله هاي نابودگر ما باش.
لعنت
خدا بر تو باد اي دشمن خدا
نامه
ي فاطمه اما هنوز به من نرسيده است. مي داني چرا؟ زيرا كه فاطمه بيمار شده. مايه ي
حياتش آلوده است. بيا در اين شب هاي عزيز براي سلامتي فاطمه ها دعا كنيم. آري !
حقوق بشر يعني تساوي. يعني همان قدر كه براي امنيت اسرائيل خرج مي كني ، دقيقا
همان قدر را براي ناآرامي پاكستان خرج كني. آفرين. تساوي يعني پس از سيل ، بروي و
با بمب هاي آتشفشاني اتبلرزاني دل كودكان
را در چادر و بابانوئل شب كريسمس آسمان را نور بباراند. فاطمه ي من جانش در امان
نيست. فاطمه اين شب هاي قدر را بيدار است و دعا مي خواند و نماز مي خواند و فاطمه
، مظلوم است. آري فاطمه مظلوم است. او به جرم محبت اهل بيت از همه بايد بخورد. از
آسمان ، از زمين ، از زمان ، از شيعه ، از سني ، از وهابي ، از آمريكا ، از
اسرائيل. فاطمه ، فاطمه ي نازنين من ، رفيق گرمابه و گلستان من ، هماني كه يك لحظه
هم تصويرش از جلوي چشم هايم كنار نمي رود، خيره شده است به دست هاي ما و دعاي ما.
خيره شده است به چشم هاي و ماو خو هش ما. اي دوست ! تو را من نمي دانم كه چقدر پول
داري و چقدر كمك مالي مي كني؟ ولي مي دانم كه آن قدر مرد هستي كه شعار نه پاكستان
، نه لبنان سر ندهي. آري. انسانيت هنوز هم از بين نرفته. هنوز صندوق هاي كمك كه
اول شب خالي بودند پر از عطر خدا مي شوند. ناني كه به خانه ي ما رواست به چادر
فاطمه حرام نيست. بگذار اين دست هاي تو كاري بكنند براي دل شكسته ي او. شايد به
دعاي او در اين شب هاي قدر به تو هم چيزي برسد...
من
از دل فاطمه آگاهم. رنگ رخساره او خبر داده مرا از سر درون. آري من آگاهم به دل
خون فاطمه. فاطمه دلش از اين پذيرايي آمريكا خون است. جان فاطمه مهم نيست؟
آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآي سازمان ملل، آااااااااااااااي حقوق دانان دنيا ، امنيت
اسرائيل را بسياري متعهدند. چه كسي متعهد مي شود به جان فاطمه؟ چرا همه سرهاتان
پايين است؟ آاااااااااي آمريكا ، همين توي نامرد؛ همين تو كه شيطان بزرگي ، تو را
صدا مي زنم . تو را كه قلبت قسي است. دست هايت را بياور جلو ؛ چرا پشت سرت قايم
كرده اي؟ بياور! بياور ببينم چقدر عطر كمك از آن جاري است؟ فرقت را مي شكافم با
ايمانم. دست هاي پليد تو پر از خون است. بوي خون مي دهد. خاك بر سر ! تو مي فهمي
رمضان يعني چه؟ نمي فهمي. تو مي فهمي دعاي آدم روزه دار يعني چه؟ نمي فهمي. تو مي
فهمي علي اي هماي رحمت كيست؟ نمي فهمي. فهم تو دختر پاكستاني ، فاطمه را هم نمي
فهمد. فهم تو ضعيف است. خودت را هم فهم نكرده اي. آري ؛ همه ي پاكستاني ها ممنون
اند از تو . خوب پذيرايي كردي. خوب نشان دادي كه حامي حقوق بشري. آري بشر فقط آن
چنگال هاي خونين تو اند؟ نه تو اتفاقا انسان كه چر عرض كنم ، بشر كه نه. باور كن
كه خر هم نيستي. حتي در حد كمثل الحمار يحمل اسفارا هم نيستي. تو چرا حمل مي كني؟
تو كجا علم حمل مي كني؟ تو هميشه ي هميشه بوي خون مي داده اي. توي هميشه ي هميشه
يوسف ها را به چاه انداخته اي و لباس خونين برده اي براي پدر. نه تو حامي خودت هم
نيستي. تو غلط كردي حامي كسي باشي. حمايت تو از اسرائيل چه نسل هايي كه نابود
نكرده. چه اشك هايي كه روان نساخته. چه دل هايي كه نشكسته. گوشت را تيز كن. آن
دراز گوشت را تيز كن. بشنو. صداي تكه تكه شدن دل نوجوانان است. اين دل شكسته هست و
دعا و تو ، نابودي عاقبت و مي بيني كه ما چقدر پيروزيم. مي بيني و مي بيني و مي
بيني...
دست
هايم عطر خوش محبت گرفته اند. من اگر كمك نكنم ، به هيچ كجاي عالم برنمي خورد. اين
وجدان خسته و شكسته است كه مرا مي خواند به كمك. گيرم كه پاكستان بي كمك من اندكي
ديرتر آباد شود.چه مي شود؟هيچ. چقدر بايد بي لياقت باشم كه يك دعاي بزرگ را ، يك
رحمت وسيع را ، لبخند يك مظلوم را ، رضايت يك ناتوان را بي هيچ دليلي از خود دور
كنم؟ رمضان ماه مهماني خداست. اين بار خدا نعمت جديدي بر سر سفره ي ما گذاشته است.
چه نعمتي بالاتر از كمك به مسلمانان؟ چه نعمتي بالا تر از خريدن يك بهشت؟ من با آن
پول هاي حلال كه بوي مهرباني مي دهد بهشت را براي خود خريده ام . من به خدا كم
فروشي كرده ام ولي او ...اوست مهربان. دستت را بالا ببر ؛ كمت را بده ، خدا زيادش
را به تو مي دهد.ان شاءالله
نوشته شده توسط javad در
و ساعت Array
امتياز: (3)
18 بازديد
|
خاك پايت هستيم مادر
به
نام حق
خاك
پايت هستيم اي مادر...
پسري
چنين را مادري نازنين بايد. مادري كه براي ستايش او هزاران مثنوي كم است. مادري كه
حس مي كنيم مادر خودمان است. مگر كم محبت كرده به ما؟ محبت بيشتر از تربيت همچه
ستاره اي؟ و به راستي آيا اين نور آقا حسين جز از وجود مادر و پدر نشات گرفته است؟
مادري كه همراهي كرده مرد نازنين تاريخ را. راستي چه كس مي تواند تشكر كند از
زحمات بي دريغش؟ چه كس مي تواند سپاس گويد اين مادر را براي هر كلمه ي آقا حسين؟
چه كس مي تواند منكر شود تاثير نور قلب مادر را بر قلب فرزند؟من اين مقال را نوشتم تا تشكر كنم از اين مادر
...مادري كه بسيار دوستش دارم...بسيار...
مادر
! ممنونم از تو! به خاطر قطره قطره مهرباني ات؛ قطره قطره ايماني كه چشاندي به آقا
حسين. مادر! ممنونم از تو به خاطر قلب نازنينت . قلبي كه نور بي نهايتش روشن كرده
چهره ي ستاره ها را و ستاره ها چشمشان به ثمره ي توست. مادر ممنونم از تو. تو
مادري را نه فقط براي آقا حسين كامل كردي كه محبتت را بر تمام ستاره ها نيز تمام
نمودي. مادر تو را دوست مي دارم. به اندازه ي همه ي ستاره هايي كه شب ها آسمان را
روشن مي كنند. به خاطر تمام ياس هايي كه در قالب دل نوشته در اين قطعه مي بارند و
مي بارند. مادر ، تو را دوست دارم به اندازه ي قطعه اي از بهشت. قطعه 26.و قطعه 26
جزئي است كوچك از درياي نور تو. اين قطعه تكه ي كوچكي است از خانه اي كه با شهيد
عزيز ، شهيد قدياني ، در بهشت ساختيد. اي مادر نازنين تمام شكوفه هاي بهار قرآن را
، رمضان را ، به تو تقديم مي دارم. زيرا كه نور تابيده از تو قلب ما را روشن كرد.
مادر باشي و دم برنياوري و نازنين باشي و باشي و باشي. خيلي حرف است. اين حرف ها
را يك جايي نوشته اند. توي قطعه 26.
مادر!
خواستم بگويم : باش. تا هميشه. اين سايه ي پر نور تو برسر آقا حسين است كه چشم و
دل ما را بصير و روشن كرده. كلمات اين آقا حسين است كه يادمان آورده ولايي بودن
را. اي مادر مهربان! تبريك مي گويم . شما آقا حسين را همان طور خواستيد كه ام
البنين فرزندانش را مي خواست. و خواستيد و توانستيد. آقا حسين ، مرد و مردانه پاي
ولايت ايستاده. شما بهتر از هر كسي مي دانيد و من مالك اصلي حرف هاي آقاي حسين را ،
شما مي دانم. آن كس كه الفباي ولايت را به او آموخته شماييد. شما هم البته در راه
يك شهيد غرق شده ايد و اين ، عين نجات است و غرق شدن در اين دريا عين سوار شدن بر
كشتي انقلاب. كاش ما هم غرق بشويم...
مادر
بودن يعني تربيت فرزندي آماده ي شهادت پاي ماه ، فرزندي كه ستاره وار زندگي كند.
آري مادر.فرزند توست كه مي تواند با ني سانديسش دشمن را كور كند. فرزند توست كه
كلمه كلمه اش بوي مدح ماه مي دهد. فرزند توست كه نمي گذارد سيد علي در فضاي سايبر
هم حتي تنها بماند. فرزند توست كه مرد است. فرزند توست كه خون به دل دشمن كرده.
فرزند توست كه همه كشته مرده ي نوشته هايش هستند. فرزند توست كه اشك در چشم و
استخوان در گلوست. اين اشك و استخوان ،مادر ، تقصير همين ما به اصطلاح دوستان است.
ما آخرش هم نامردي كرديم در حق آقا حسين. بسيجي اگر از دشمن مي خورد دلش به دوستان
خوش است. اگر ستاره ها هم خون به دل هم كنند. چه كسي ستاره باقي مي ماند؟
مادر
! خاك پايت هستيم. بهشت زير پاي توست. بهشت كنار تو بود و هست. بهشت يعني شهيد
والا مقام اكبر قدياني. بهشت يعني فرزند صالح شما كه گلي از گل هاي بهشت است. مادر
! تو كبوتري هستي كه كمي ديرتر مي روي. فقط همين. مانده اي ؛ يعني خدا به ما رحم
كرده و مانده اي ، خدا ما را قابل دانسته و مانده اي – و چه غروري دارد اين قابل
دانسته شدن- مانده اي تا ستاره اي تقديم خدا كني ، تقديم ماه بني انقلاب كني ،
مادر! دستت درست. اين ستاره ، خوب ستاره اي شده است از براي ماه. خسته شدي مادر؟
ما وقتي شما را مدح مي كنيم ، وقتي تشكر مي كنيم از شما ، وقتي گل هاي محمدي
قلبمان را (اللهم صل علي محمد و آل محمد و عجل فرجهم و ايد امامنا الخامنه اي) تقديم
شما مي كنيم ، بيشتر از همه خودمان عشق مي كنيم. به اوج آسمان مي رسد سرمان ، بال
در مي اوريم با متني كه باز هم به جاي آنكه هديه ي ما باشد به شما ، هديه ي شماست
به ما. مادر ممنونم. حتي به خاطر اين متن. دوستت دارم. به اندازه ي دل هايي از
دوستان كه به نور قلم آقا حسين روشن شد و به اندازه ي خيل دشمناني كه نيش اين قلم
نابودشان كرد. مادر تو را ممنونم به خاطر اين قلمي كه آقا حسين دارد. همان كه
جوهرش خون شهيد است. اين قلم را شما هديه دادي به آقا حسين. من قلمم از اين نور ها
، از اين روح ها ندارد. ببخشيد ديگر. متن هاي مرا قاب نمي شود گرفت. مثل متن هاي
آقا حسين نيستند. اصلا مادر ! بگذار راحت بگويم. من اين نامه را نوشته ام كه
التماس دعا بگويم به مادر يك نور. اين مادر يك نور را من به تعارف نگفتم. در كلمه
نمي گنجد آنچه مي خواهم بگويم. مادر يك نور يعني آن نور هرچه دارد از مادرش دارد.
يعني آن نور قطعه اي است از درياي نور مادر. الهامي است از قلب مادر. يعني همان
قضيه ي : اينجا قطعه از بهشت است ؛ نه با قلم كه با خون بايد نوشت. و شما خود
بهشتيد...
دشمنان
خيال كنند : من بسيجي زبان نفهمم . چه اهميت دارد؟ مهم اين است كه دل مادران شهدا
را خون نكنيم. مهم اين است كه خدا بهشت را زير پاي اين مادران قرار داده. به راستي
كه خوب مادري هستيد شما. من چه بگويم به شما. شما از اول تا آخر را بلديد. هر چه
بگويم ، هر چه بنويسم ، مگر زحمتي از شما كم مي كند. مگر باري برداشته ام از دوش
شما؟ مگر كاري كرده ام براي شما. باور كن مادر جان! مي دانم كه باور مي كني. باور
كن كه دلم مي خواهد بيايم كنيزي ات را بكنم. چه لذتي دارد خدا مرا نگاه كند هنگام
كنيزي يك همسر شهيد و مادر يك نور. اصلا مادر ! من فداي شما . بگذار پايت را
ببوسم. مي خواهم آن قدر صورتم را به پاي بي گناهت بمالم تا بهشت نصيب من هم بشود.
مادر ! تو خود بهشتي كه اگر نبودي ، اين همه نور نبود اطرافت. اين نور ها ثمره ي
تلاش توست. مادر ! خوشا بحالت كه نگاه كرد ماه تو را و نگاه ماه نگاه خورشيد است و
نگاه خورشيد نگاه خداست. مادر ! تقصير من است اگر دلت تنگ مي شود براي شهيد ؛
تقصير من است اگر خون به دل فرزندت مي كنند ؛ آري تقصير من است. همه چيز هم زير سر
همين "من" است . اين من را بايد بكشم. من خود حجاب خود شده ام. از ميان
بايد برخيزم. و من برخاسته ام و اولين چيزي كه ديده ام نور شماست و در برابر اين
نور به زمين افتاده ام.
اي
مادر نازنين ! سر سجاده ي آسماني خود ، دعا كن ما را . دعا كن تا كه ديگر دل خوبان
را خون نكنيم. تا كه ديگر دشمن نشويم در لباس دوست. مادر ! دعا كن. دعاي تو
گيراست. دعاي تو بود كه آقا حسين را به اينجا رساند. دعاي نازنين تو. مادر براي آن
خارهاي گلو ، براي آن خون هاي دل ، براي آن اشك هاي چشم آقا حسين هم دعا كن. مادر
! دعا كن اين ها خيلي اذيتش نكند. تو مادر مايي. نگذار دل برادرمان را بشكنيم.
مادر ! دعا كن براي ما. براي ما سوختگان. دعا كن نسوزانيم جان شمع محفل شب ها را.
مادر ... دعا كن براي ما ... و سلام ما را به شهدا برسان ؛ اي تو همراه شهدا . اي
بهشت!
پس
نوشت: مادر جان ! شما عباس (ع) بودن را ، عمار بودن را به آقا حسين ياد دادي و چه
خوب ياد دادي. شما يادش دادي كه استخوان در گلو ، خار در چشم سخن بگويد و بصير
باشد. مادر ! تو كاري كن كه همچنان بگويد. ديدي مادر؟ آخرش باز هم ما نامرديم. مي
خواهيم آقا حسين سختي بكشد و ما عشق كنيم. ببخشيد ديگر. چه بگويم ؟ به آقا حسين
بگو كه اگر برود ، بدان روزگار ، رفقايش را – من كه هيچم- تكه تكه مي كنند. بگو
نرود ... بگو بماند!
نوشته شده توسط javad در
و ساعت Array
امتياز: (3)
20 بازديد
|
مسئله ي ما نواي شجريان نيست
به
نام حق
مسئله
ي ما نواي شجريان نيست
مهم
تر از كاغذ ها و صفحه ها و مطلب ها و جوهر هايي كه براي قضيه پخش نشدن ربناي
شجريان به كار رفته اند وقت عظيمي است كه از تعداد زيادي از ما گرفته شده براي اين
موضوع. موضوعي كه به عقيده ي من به اندازه ي پشيزي مهم نيست. مگر ما به خاطر ربناي
شجريان روزه مي گيريم ؟ يا مگر دل بسته و عاشق بي سر و پاي ربناي شجريانيم؟ بدون
اين نوا نمي توانيم زندگي كنيم؟ چه مشكلي پيش مي آيد برايمان اگر اين نوا را
نشنويم؟ هيچ...
اين
مقال را نوشتم تا انتقاد كنم از كساني كه موضوعات بي اهميت را بي جهت سعي مي كنند
مهم كنند.كساني كه حواسشان نيست كه چه گناه بزرگي مرتكب مي شوند. مگر ارزش وقت
مردم ، وقتي كه مي توانست مفيد واقع شود ،كم است؟ ما در كشورمان كم مشكل داريم كه
مشكل سازي هم مي كنيم؟ همين فرصتي كه در اين مقال من دارم صرف مي كنم ، مي شد صرف
امور مهم تري شود ؛ ولي آن قدر اين موضوع بي خود كشدار شده كه حوصله ي مرا سر
برده. كمترين كاري كه براي جلوگيري از گناه بزرگي كه گفتم مي توانم بكنم همين است.
حالا چند تا خبرگزاري مي آيند يك چيزهايي مي نويسند دليل نمي شود كه ما وقتمان را
صرفشان كنيم. اين بار مي خواهم توصيه كنم به نخواندن ...
من
معتقدم كه اتفاقا صدا و سيما بايد محكم اعلام كند كه پخش نمي كنيم. من مطمئنم به
جز معاندان هميشگي هيچ كس آن قدر كشته مرده ي شجريان نيست كه اعتراضي بكند...نه
اينكه شجريان اعلام نارضايتي كند از پخش صدايش در صدا و سيما.
من
ديگر ربناي شجريان را دوست نمي دارم. زيرا اين دعا به درگاه خدا پذيرفته نشده. قلب
شجريان لغزيده. بايد برود ببيند چه گناهي مرتكب شده كه دعايش كه بارها تكرار شده
به درگاه رب مقبول نيفتاده. شجريان لياقت نور ماه را از دست داده. اين دعا اول
بايد در حق خود شجريان مستجاب مي شد. نشد. مي ترسم از گوش دادن نوايي كه صاحبش
لغزيده. ديگر ربناي شجريان ربناي ما نيست. شجريان وقتي مي گويد : ربنا من ديگر ياد
خدا نمي افتم. ياد آمريكا مي افتم. ياد لندن مي افتم. ياد كنسرت هاي ضايع مي افتم.
من حالم به هم مي خورد از نوايي كه مرا به ياد خدا نيندازد. اين نوا قرار بود
شجريان را برساند به ربنا.برساند به نلغزيدن قلب. برساند به هدايت. شجريان خودش نخواست.
دستش را گذاشت روي صورتش و گفت : نمي خواهم نور به من بخورد. حتي اگر تاريكي قلبم
را آزار بدهد. شجريان اصلش خواننده نبود كه. پدرش قاري قرآن بود. او هم قرار بود
قاري قرآن بشود اگر..
ربناي
شجريان ديگر بوي خدا نمي دهد.بوي شيطان بزرگ مي دهد. حنجره اي كه خود را وقف شيطان
كرده اصلا از اول ربنا نبايد مي خواند. ربنا صداي ضرار است. تن شجريان بايد هم
بلرزد با شنيدن صدايش از صدا و سيما. چون ديگر شجريان ربنا نمي خواند. ربناي خودش
را كه مي شنود خودش پيش خودش ضايع مي شود. ربنا نواي خوبان است؛ مال اهل خداست ؛
مال امثال شجريان نيست كه صداي ضرار دارند. دوري از اين نوا قلب كسي را نمي
لغزاند. ولي دوري شجريان از ربنايش ؛ چرا. قلبشرا لغزانده. بدجوري هم لغزانده.
طوري كه ديگر با صداي خودش هم دعوا دارد. اصلا وقتي كسي خودش نمي خواهد كه صدايش
را بشنويم ، چه اصراري هست بشنويمش؟ حتما خودش هم مي داند كه صدايش...
فقط مي خواستم بگويم كه براي يك نوا ، آن هم وقتي كه اثرش
را حتي روي صاحبش از دست داده ، صرف اين همه وقت جايز نيست.
پ.ن : يك وقت كسي خيال نكند من با دعاي عاي "ربنا
لاتزغ قلوبنا" كه در قرآن آمده است مخالفم. من غلط بكنم كه با قرآن مخالف
باشم. اصلا من چقدر بايد خنگ باشم كه با حرف خدا مخالف كنم؟گفتم كه از اين فكر و
خيال هاي بي خود نكنيد!
نوشته شده توسط javad در
و ساعت Array
امتياز: (3)
31 بازديد
|
فرمانده من
به
نام حق
آدم
هاي كوچك اندام ولي بزرگ منش را دوست دارم . وقتي شيفته شان مي شوم سعي مي كنم به
هر طريقي با آنها رفاقت كنم. امروز بخت با من يار شده كه ساعتي در ماشين فرمانده
گردان باشم و با هم به « كرخه نور» برويم و...
اين
جملات قسمتي هستند از كتابي كه من يكي از خاطرات جنگي آن را براي يكي از رفقا كه
اصلا ارتباطي با اين چيز ها ندارد خواندم و او متاثر شد و البته لذت برد.
نام
كتاب : فرمانده من
نويسنده
: حاصل كار چند تا از نويسنده هاست.
رحيم
مخدومي ،احمد كاوري ، داوود اميريان ،علي اكبر خاوري نژاد ،حسن گلچين هادي
جمشيديان و عباس پاسيار
نوشته شده توسط javad در
و ساعت Array
امتياز: (3)
20 بازديد
|
شهدا ! بياييد
بسم
رب الشهداء و الصديقين
شهدا!
بياييد...
شهدا
! اي كشته شدگان راه خدا ! بياييد اين جامانده را با خود ببريد. بياييد اي
مهربانان ! اي نازنينان ! بياييد دست ما را بگيريد. قبول ! دست هايمان كثيف شده
است. چرك و سياه شده است. اما هنوز تهش را كه نگاه مي كني يك جاهاي اميدي دارد.
همان جا ها كه يكهو دلمان براي شما تنگ شده و... فال مي گيرم براي خودم. همه جايش
سياه است جز آنجا كه با نور شما روشن شده. شهدا ! كجاييد اي شهيدان خدايي، بلا
جويان دشت كرب و بلايي؟ كجاييد شهدا؟ دلمان برايتان تنگ شده. حاج همت ! كجايي ؟
دلمان براي سرمه هاي خدا پاي چشم تو تنگ شده. بيا مي خواهيم يك دل سير نگاه كنيم
صورت نوراني ات را ، چشم هاي بي نهايت زيبايت را . بيا حاج همت ؛ دلمان براي آن
همت بلندت تنگ شده. همچو تو با همتي كم پيدا مي شود. البته از همان اول هم معلوم
بود اين دنياي قليل كوچك است براي افق چشم هاي قشنگ تو . چشم هاي تو خيلي قشنگ
بود. طاقت زشتي هاي دنياي ما را نداشت. خدا هم مي خواست چشم هاي تو فقط به جمال
خوبان روشن باشد. تو را برد پيش خودش. پيش خود خودش. حاج همت ، تو از آن بالا دستت
باز تر است. كاري بكن براي ما. دلشكستگانيم. به هر دري زديم و باز نكردند. پشت در
آخر كه رسيديم گفتند : ما خود هرچه داريم از شهيدان داريم. برو در خانه ي شهيدان
بزن. حاج همت جان ! ما لياقت نداريم برويم در خانه ي آقا علي (عليه السلام) را
بزنيم. آقا البته خودش بي آن كه چيزي بگوييم بهترين چيز ها را به اين گدايان داده.
ولي راستش با اين همه گناه رويمان نمي شود برويم در خانه ي علي (عليه السلام ) را
بزنيم. شما بايد دستمان را بگيريد؛ ببريد آنجا. رويمان نمي شود توي جمال آقا نگاه
كنيم ؛ رويمان نمي شود كلامي بگوييم به بهترين خلق خدا. شما يكم دست ما را بگيريد.
اصلا ما آدرس خانه ي آقا را گم كرده ايم. نمي دانيم پل صراط كدام طرفي است. شهدا !
شما را به خدا دست ما را بگيريد. شما اي نور چشمي هاي خدا! خوشا به حالتان. شما را
به خدا به خاطر شكر نعمت شهادت دست ما را بگيريد و ببريد يك سر آسمان. اين دل
زميني شده و يادش رفته آسمان يعني چه. يادش رفته آسمان اول و دوم و سوم و چهارم و
پنجم و ششم و هفتم را چگونه بايد طي كرد. يادش رفته قضاياي معراج را. بياييد شما
را به خدا اي شهيدان راه خدا دست هاي ما را بگيريد و با خود ببريد. اين دل هاي
سياه ما را يك دستي بكشيد تا سفيد بشود. اين روي سياه ما را يك دست بكشيد نوراني
بشويم به بركت دست شما. شما يار ديده ايد ؛ شما را به خدا به خاطر يار، آن يوسف
ليلايي ، آن عشق زليخايي يك نظري به ما بكنيد. دلمان تنگ شده براي خدا. ما يادمان
رفته خدا را ، يادمان رفته شما را ، حواسمان پرت شده . حواسمان رفته به متاع قليل
و فراموش كرده ايم خلق عظيم پيامبر (عليه السلام) را . شما را به خدا يادمان
بياوريد خلق عظيم پيامبر را . شما را به خدا يادمان بياوريد عشق خدا را، رحمت
پيامبر را ، عدالت علي را ، كرامت حسن را ، آقايي حسين را (عليهم السلام). يادمان
بياوريد كه قرار بود آدم باشيم مثل بابايمان آدم. قرار بود بهتر از فرشته ها شويم
مثل بابايمان علي (عليه السلام) . ما يكهو يك نگاه به خودمان كرديم ديدم بابايمان
را وسط متاع قليل گم كرده ايم. باباي بزرگمان را گم كرده ايم. بعد دلمان تنگ شد
براي بابا. زده ايم زير گريه و آمديم پيش شما تا آدرس بابا را بدهيد. ما دلمان مي
خواهد دستمان را بدهيم دست بابا. دلمان براي دست هاي مهربان بابا تنگ شده. شهدا !
آمده ايم پيش شما تا ستاره هايمان باشيد. با شما ستاره ها مي شود راه را پيدا كرد.
اين را حضرت ماه ما فرموده. حضرت ماه ما كه در اين ظلمت دل ها تنها اميدمان اوست.
تنها اميدمان دل پاك او و قلب نازنين اوست. شهدا بياييد! بياييد و دلهاي پاكتان را
نشان مان بدهيد شايد دل ما هم ...دل ما هم به خاك پاي علي (عليه السلام ) راه پيدا
كرد. شما ستاره هاي ماييد. ما با شما راه خدا را پيدا مي كنيم. راه خدا را.شهدا !
بياييد.
شهيد
نازنين شهيد بابايي! بيا و باباي ما باش. بيا و نگذار دست هاي التماسمان خالي
برگردند.بيا تو خوب راه هاي آسمان را مي شناسي. بيا و ياد ما هم بده تا يكم آسماني
بشويم. عباس جان ! بيا و يادمان بده راه وفا را . ما دلمان براي از خودگذشتگي هاي
تو ، براي آن چهره ي مظلومت ، براي آن صلابت بي بديلت ، براي رشادت بي پايانت تنگ
شده.شهداي باكري ! آقا مهدي ، آقا حميد ، آقا علي ، بياييد و با آن فكر هاي بكرتان
يه راهي براي اين جا مانده ها پيدا بكنيد. بياييد اين رفقاي خدا! بياييد كه بدجوري
چشم انتظار يك نگاه شماييم. نگاه رفقاي خداست و اين دست هاي التماس ما و چشم هاي
به انتظار نشسته مان.
يك
چند روزي بود كه اين دل بغض كرده بود. نوازش دست هاي نازنين شما شهدا عقده ي اين
دل را باز كرد و اشك دل را از ميان صفحه جاري ساخت. قربان معرفتتان. شما خيلي آدم
هاي خوبي بوديد. به ياد كودكي هايم اين جمله را گفتم. من دلم براي صداقت كوكانه ام
تنگ شده . دلم براي دروغ هاي صادقانه تنگ شده. دلم براي دل پاك تنگ شده. براي بي
شيله پيله بودن. براي عرفان . براي عشق. براي همه ي خوبي ها...چه به موقع آمديد و
گره اين دل را با دست هاي شفا بخشتان باز كرديد. همان دست ها كه با آن زيبايي خدا
را لمس كرده ايد . همان دست ها كه با آن دست ما را هر روز و هر لحظه مي گيريد و ما
حواسمان نيست. همان دست هاي مهربان ، همان دست هاي خدا...
نوشته شده توسط javad در
و ساعت Array
امتياز: (3)
22 بازديد
|
من او
به نام حق
اول اينكه خدايا ! يه عقلي به پلاكفا يه سرعتي به ما عطا كن. هنوز يه دقه نگذشته ميگه اعتبارمون تموم شده بريم خونه هامون. يعني كلي مطلب يهو هوتو تو ميشه به همين راحتي.
دوم اينكه : نام كتاب : من او (با كسره زير حرف "ن")